|

به نام خدا
برنامه این هفته قبل از کوه پیمایی ُ برنامه عجیبی بود . با کمک دوستان ۲۱ نفر از اعضای گروه رو برای شرکت تو یه جنگ تمام عیار در باشگاه پینت بال جمع کردیم این به دلیل فعالیت های گروه در همه زمینه های ورزش های ویژه است . جالب اینجاست که وقتی درباره این ورزش و در اطظلاح مبارزه و جنگ اطلاع رسانی کردیم یهو ۳۰ - ۴۰ نفر گفتن ما هستیم (اینم از روحیات لطیف بچه های گروه) . خلاصه چون ظرفیتمون حدود ۲۰ نفر بود بقیه موندن برای جلسه بعدی .
در کل فضای بسیار با نشاط و بسیار هیجان انگیزی بود البته بچه ها دیگه هر مشکلی با هم داشتن اونجا به هرقیمتی انتقامشو گرفتن .![]()
مدیر باشگاه که از قسمته تماشاچی ها نظاره گر بازی بود می گفت تو اینهمه مدت اینجوری بازی ندیده بودم . حمله به داور ُ کشتی کج بعد از تمام شدن تیرها و ... دیگه از بقیه اش فاکتور می گیریم .
به دلیل شرایط خاص بازی نشد از حین بازی عکس بگیریم ان شا الله دفعه بعد .
![]()
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
آماده ارائه نظرات و حضور همه عزیزان علاقه مند هستیم .
داشتم دنباله یه مطلب آموزشی و مفید می گشتم که یک دفعه چشمم خورد به تقویم وبلاگ متوجه شدم که امشب وبلاگمون دو ساله میشه ، بعد از اون شروع کردم به گشتن دنباله یه عکس از سفرهامون که متناسب باشه با امشب هرچی گشتم و عکس ها رو نگاه کردم گفتم آخه من از بین چندصدتا عکس آخه کدومشو بزنم که هرکدومش هم به قول بچه ها یه داستان همراهشه . خلاصه این عکس بالا رو گذاشتم همین جوری اتفاقی .
اصل مطلب اینجاست :
بنا بر گفته زیبای علی (ع) : فرصت ها همچون ابرها می گذرند .
پس دوستان حواستون باشه داره می گذره .
وقتی حیوانات مادر می شوند
گاهی برای دوست داشتن به سراغ دیگر مخلوقات برویم






.jpg )
زمین به ما آموخت
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم
نفس کشید زمین
ما چرا نفس نکشیم ؟
.jpg )
.jpg )
.jpg )
اردوی این هفته با بچه های دانشجوی دانشگاه شهید عباس پور به سمت قله چین کلاغ برگزار شد .
البته در کلکچال هم پست امداد و پیشگیری از حوادث کوهستان برقرار بود . صعود به چین کلاغ با
بروبچه های عباسپور بسیار عالی و در عین حال در نوع خود نو و جالب بود . مهندسین آینده با انرژی
زیاد و فزاینده مسیر رو طی کردن البته برای چند ساعت بازی و پای کوبی محلی
(کردی . لری . ترکی و ...) هم انرژی داشتن . تیمی ۴۳ نفره از سراسر ایران .
به امید موفقیت همه بچه های خوب عباسپور
.jpg )
.jpg )
.jpg)
.jpg)
.jpg )
برنامه این جمعه طبق تقویم برای کمی مرور و آموزش آموزه های کوه نوردی برگزار شد که مثل همیشه به لطف خداوند مهربان بسیار هوای دلچسب و عالی بود .
ضمنا ورود عضو جدید گروه آقا عطاالله رو هم بهش تبریک می گیم
.jpg )
.jpg )
.jpg )
.jpg )
.jpg )
.jpg )
پشت خرمن های گندم٬لای بازوهای بید
آفتاب زرد٬کم کم رو نهفت.
بر سر گیسوی گندم زارها
بوسه ی بدرود تابستان شکفت.
از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم
گر به هر سو٬خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید
از تو بود از گرمی آغوش تو
هر گلی خندید و هر برگی دمید...
این همه شهد و شکر از سینه ی پر شور توست
در دل ذرات هستی نور توست
مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست...
راستی را٬بوسه ی تو٬بوسه ی بدرود بود؟
بسته شد آغوش تابستان؟
خدایا٬زود بود!
فصل تابستان هم . همچون فصلی دیگری از زندگی پر فراز نشیب هریک از ما سپری شد و
چیزی جز یادبود و نگاره هایی به قیمت دوستی ها از آن باقی نماند . دوستی هایی که تار و
پود آن در سختی ها . مشقت ها و مشکلات تنیده شده و هرگز متلاشی نخواهد شد .
به امید دوستی های جاودان
تصاویر : گزارش روز پاکسازی کوهستان . صعود به قله کلکچال و پست امدادی مسیر صعود به قله
منتظر نظرات همه عزیزان همنورد هستیم
.jpg )
.jpg )
.jpg )
.jpg )
اردو در فضایی بسیار دل انگیز برگزار شد .فضایی چشم نواز و همزمانی
آفتاب و باران و رنگین کمان . باید همیشه شکرگزار خدا باشیم که نعمت
دیدن به ما عطا کرد . البته از این نگذریم که افطار اردو
از همه قسمت ها دل انگیز تر بود .
عشق مي تواند جانشين همه نداشتن ها شود .
برنامه این هفته هم به لطف پروردگار مهربان و حکیم بسیار عالی و با حال و هوای جدید و بسیار هیجان انگیز برگزار شد .
از هیجانش اگه می خواهید بدونید باید با بچه های گروه تماس بگیرید !!!
در کل طبق برنامه فصل تابستان . این برنامه هم با موفقیت و تجارب بسیار ارزنده و دوستی های شیرین همراه بود .
و البته با کوهی از تغذیه !!!به دلیل رعایت برخی مسائل از انتشار عکس های صبحانه ُ ناهار و
شام معذوریم !!!![]()
![]()
.jpg)
دلیلشو ماهم نمیدونیم !!! احتمالا اصلا با ما نیست ماهم نمیدونیم کیه!!!![]()
.jpg)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و این را بدانیم راه رسیدن به کمال و سر منزل مقصود و خودسازی تنها با حضور در میدان مبارزه و رنج کشیدن و خدمت به خلق در هر کجای این گیتی میسر است نه با برجای نشستن و سخن بیهوده گفتن و در هنگام سختی پای پس کشیدن .
دلیل پراکندگی عکس ها به خاطر تنوع و تعدد آنهاست .
.jpg )
.jpg )
.jpg )
(عکس ها : اردوی جنگل پیمایی گرگان - بهار ۸۸)
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند...
چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:
«در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد»...
پادشاه بيرون رفت و در را بست...
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود!
آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت!!!
و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته!
وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته و من نخست وزيرم را انتخاب كردم».
آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»
مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين
سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛
هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است...
و سوال این هست: من که هستم...!؟
مرد غیرت ندهد آبروی فقر به باد
روزه نیت کند آن روز که نانش نرسد
.jpg )
.jpg )
آقا سید خوشحال از اینکه بالاخره ماشین از تو گل درآمد!!!
![]()
![]()
.jpg )
برنامه این هفته در محیطی کاملا مه آلود و البته بسیار لذت بخش همچون همه اردوها برگزار شد . هدف این اردو این بود که اعضا بعد از خستگی صعود به دماوند چون خیلی ارتفاع گرفته بودن یه کم هم بیان ارتفاعات پایین تر و به قول معروف یه حالی ببرن .!!!!
البته برنامه بجز دریاچه ولشت . به دامنه علم کوه هم کشیده شد تا بچه هایی که تا حالا نیامده بودن با منطقه و مسیر های صعود به قله هم آشنا بشن . حوادث شیرینی هم اتفاق افتاد مثل گیر کردن ماشین تو گل و حرکت شبانه تو مه از یه مسیری که خودمون هم نفهمیدیم کجا بود ولی کاملا رسیدیم اونجایی که می خواستیم .
عکس ها ادامه دارد در پست های بعدی ....
.jpg)
دماوند سال برای بعضی ها چهارمین ، بعضی سومی و بعضی هم اولین بار . به قول کاظم انگار همین
دیروز بود که اولین بار پا به این عرصه گذاشتیم و محو شگفتی اون شدیم . تنها جمله ای که میشه گفت
اینکه : یادش بخیر .
امیدواریم برای همیشه این چند صباح عمر به نشاط و تعالی در راه پروردگار و دوستی در کنار همدیگر
سپری بشه .
خداوند بینهایت است و لامکان وبیزمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک میشود...
پدر میشود یتیمان را و مادر
برادر میشود محتاجان برادری را
همسر میشود بیهمسرماندگان را
طفل میشود عقیمان را
امید میشود ناامیدان را
راه میشود گمگشتگان را
نور میشود در تاریکی ماندگان را
شمشیر میشود رزمندگان را
عصا میشود پیران را
عشق میشود محتاجان به عشق را ...
خداوند همه چیز میشود همه کس را...
به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردیها،ناراستیها، نامردمیها!
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره شما با کاسهای خوراک و تکهای نان مینشیند
در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند...
مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود ...؟
"ملاصدرا"
.jpg )
.jpg )
.jpg )
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
آن روز دنيا
با تمام بزرگي اش
به حقارت خانه اي بود
که سالهاست برايم تنگ است .
و امروز کمي آنطرف تر
پشت ديوارهاي خانه ام
دنيايي برايم ساخته اي
که با تمام کوچکي اش
به وسعت دلي است
که برايت تنگ است.



صعود به قله کهار این هفته در هوایی بسیار متبوع و دل انگیز به سرپرستی آقای کاظم قدیانی برگزار
گردید . تیم شامل ۷ نفر از اعضای گروه بود .


گزارش تصویری افتتاح دیواره مانا - استان لرستان
مثل نامه ای ولی
توی هیچ پاکتی
جا نمی شوی
**
جعبه جواهری
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
**
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
**
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
***
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
*
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
***
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
***
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی


ياد ايامی که در کويی گذاری داشتيم
ديده و دل روشن از ديدار ياری داشتيم
در جوارش از بد دوران پناهی داشتيم
در کنارش از غم گيتی کناری داشتيم
در ميان ما و او صحبت ز ما و او نبود
در درون جان زعشق هم شراری داشتيم
با همه ناز و تکبر ناز ما را می خريد
عشق را نازم که چونين اعتباری داشتيم
سر گران شد روزگار از من گريزان گشت بخت
ياد ايامی که ما هم روزگاری داشتيم .

الهی !
تو آنی که از بنده ناسزا بینی ، و به عقوبت نشتابی!
از بنده کفر می شنوی ، و نعمت از وی بازنگیری!
توبت و عفو بر وی عرضه می کنی ، و به پیغام و خطاب خود ، او را باز خوانی ! و گر باز آید وعده مغفرت می دهی که :
((ان ینهتو یغفرلهم ما قدسلف))
چون با دشمن بدکردار چنینی ، چه گویم که با دوستان نیکوکار چونی؟







این عکس ها و شعر هم به عشق همه دوستان همیشه همراه
در دیگران می جوای ام اما بدان ای دوست
من در تو گشتم مرا در خود صدا مي زن
تا پاسخم را بشنوي پژواك سان اي دوست
در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردي مكن با اين چنين آتش به جان اي دوست
گفتي بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردي
حالا که لالم خواستي پس خود بخوان اي دوست
من قانعم آن بخت جاويدان نمي خواهم
گر مي تواني يك نفس با من بمان اي دوست
يا نه تو هم با هر بهانه شانه خالي كن
از من من اين برشانه ها بار گران اي دوست
نامهرباني را هم از تو دوست خواهم داشت
بيهوده مي كوشي بماني مهربان اي دوست
انسان كه مي خواهد دلت با من بگو آري
من دوست دارم حرف دل را بر زبان اي دوست

بیا که باز وقت بازی است
تو می شوی پدر
و من ...
- نه، بازی قشنگ وساده ای به فکر من رسیده است:
که من، درخت می شوم.
شکوفه می کنم.
جوانه می زنم.
و بعد هم،
به نام خاک و باد و آب و آفتاب،
میوه می دهم.
درخت! من درخت می شوم.
درخت زنده ای که میوه اش رسيده است و چيدنی است.
تو هم پرنده شو.
نه...
پرنده خوب نيست.
پرنده زود می رود
و سايه آرزوی یک پرنده نیست
تو...
تو رهگذر بشو.
و خسته از کنار من عبور کن.
مرا ببین.
بخند و شاد شو.
و میوه مرا بچین.
و زیر سایه ام درنگ کن.
فقط همین
دوره کارآموزی پیشرفته سنگ نوردی هم مثل بقیه دوره ها به لطف خداوند مهربان انجام شد در این دوره
۲ نفر از بچه های هیئت استان لرستان و ۱ نفر از بچه های استان گلستان هم بودند . دوره بسیار
مطلوب در بخش های مختلفی مثل صعودهای میمونی ، دیواره نوردی ، حمل مصدوم ،بالاکشی ها و ...
برگزار شد . با تشکر فراوان از آقایان عباس بیاتی و فریدون علایی




دوره نقشه خوانی و کار با GPS ُ توسط هیئت کوه نوردی و صعود های ورزشی استان تهران امروز بعد
از دو روز کار تئوری در ارتفاعات تهران با موفقیت به کار خودش پایان داد .





گزارش ادامه دارد
منتظر نظرات همه دوستان در خصوص عکس ها هستیم

آورده ام برای دلت باز نی لبک
داغ و جنون و آینه،هم زخم وهم نمک
گفتی دلم برای دلت تنگ می شود
انداختم به زیر پای تو دل را ترک ترک
این دل که میزنی به زمین میرود هوا
تا آسمان و هر چه درو هست تا فلک
آنجا که بر تمام افق های بی نشان
بر ابرها که نام تو را کرده اند حک
نام تو را تمام دلم جار میزند
نام قشنگ ودل کش تو،آه قاصدک!
هر شب دلم برای خودم تنگ میشود
هر شب که عشق میکشد اینجا کمی سرک
امشب بیا ویک غزل ناب هم بیار
تا زخم را بیاورم و باز نی لبک

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟
اشاره اي كنم انگار كوهكن بودم
منتظر نظرات همه دوستان هستیم



زندگی چون قفسی است
قفسی تنگ
پر از تنهایی
و چه خوب است
لحظه غفلت آن زندانبان
بعد از آن هم
پرواز ...

رهروان كوي جانان سرخوشاند
عاشقان در وصل و هجران سرخوشاند
جان عاشق، سر به فرمان ميرود
سر به فرمان سوي جانان ميرود
راه كوي ميفروشان بسته نيست
در به روي بادهنوشان بسته نيست
باده ما ساغر ما عشق ماست
مستي ما در سر ما عشق ماست
دل ز جام عشق او شد مي پرست
مست مست از عشق او شد مست مست
ما به سوي روشنايي ميرويم
سوي آن عشق خدايي ميرويم
دوستان! ما آشناي اين رهيم
ميرويم از اين جدايي وارهيم
نور عشق پاك او در جان ما
مرهم اين جان سرگردان ما

چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلو های حسرت و ماتم
پاییز ای مسافر خاک آلود
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه می دهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز
ای سرود خیال انگیز
پاییز
ای ترانه ی محنت بار
پاییز
ای تبسم افسرده
بر چهره ی طبیعت افسونکار



بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
رفیق عازم سفر فقط "سلام" را ببر
سفارش مریض حضرت امام را ببر
"سلام نسخه"را ببر ببین دوا نمیدهد؟
از او بپرس این مریض را شفا نمیدهد؟
چقدر تا تو با قطار ها سفر کند دلش
چقدر بگذرند زائرانت از مقابلش
چقدر باد های دوری ات مچا له اش کنند؟
و دوستان به روزهای خوش حواله اش کنند؟
مرا طلایی گنبد تو بیقرار میکند
کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند
خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده
همین کسی که دارد از خودش فرار میکند
به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد
به آتش ارادت تو افتخار میکند
به این امید ضامن رئوف تا ببیندت
هی آهوان بچه دار را شکار میکند
هزار تا غروب در مسیر ایستاده ام
به هر که امده پابوس نامه داده ام
من از کبوتران گنبدت کمترم مگر
که بعد سالها مرا نخوانده ای به این سفر
قطار های عازم شمال شرق میروند
دقیقه های بی تو مثل باد و برق میروند
کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد
به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد
بلیط ماندن است مانده روی دستهای من
در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
نظرتون رو راجع به شعر بفرمایید

![]()

آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛
در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛
در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان
بگريست های های ؛
دريای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد
در كام موج ، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد .
طوفان فرونشست ... ولي ديدگان پير ،
می رفت باز در دل دريا به جست و جو...
در آب های تيره اعماق ، خفته بود :
يك مشت آرزو !

آخرين مطالب ارسالي;